گریه های محمد
پسری مامان جمعه 31 شهریور روز بدی بود.خیلی گریه کردی و همش می خواستی زیر سینه باشی تا جایی که سینه مامانی زخم شد.نمی دونستیم باید بچیکار کنیم.بابایی هم که سر کار بود.اگه بود می بردمت بیرون شاید بهتر شی.اما تا شب همین طوری بود.چرا پسری آروم و ساکتم اینقدر گریه می کنه.شبش بابایی واسه اینکه روحیم عوض شه بردم بیرون .وقتی برگشتم و منو دیدی گریه کردی.اومدی تو بغلم رو پام و با شالم بازی می کردی.وقت خوابوندنت غوغایی بود.چند بار تا صبح بیدار می شدی و گریه می کردی.گناهی بابایی.خسته بود ولی پا می شد و گهوارتو تکون می داد.سرآخر حوالی 5 دو تایی با هم "اونه اونه اونه "می کردین که بابایی بلند شد شیر درست کنه .منم اول تا بابایی با شیر بیادبه طهورا شیر دادم وبعد به محمد و هر دو خوابیدین و ما هم همین طور تا 6 صبح.آخه روز اول آموزشگاه بود و من باید صبح می رفتم تا 2 روز پر مشغله رو شروع کنم و شما هم پیش مادرجون(مادربزرگ مامانی) بودین و البته زندایی جون.


گریه های محمد
